<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>طرلان ... رضا ... ترلان  </title>
<link>http://tarlan.blogfa.com/</link>
<description>اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Dec 2009 16:02:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خداكند كه فقط این عشق از سرم برود</title>
<link>http://tarlan.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نخواست او به من خسته ـ بی گمان ـ برسد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شكنجه بیشتر از این؟كه پیش چشم خودت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كسی كه سهم تو باشد به دیگران برسد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چه می كنی؟اگر او را كه خواستی یك عمر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براحتی كسی از راه ناگهان برسد…&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رها كنی برود از دلت جدا باشد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به آنكه دوست ترش داشته به آن برسد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رها كنی بروند و دوتا پرنده شوند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گلایه ای نكنی بغض خویش را بخوری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه هق!هق!... تو مبادا به گوششان برسد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا كند كه … نه!نفرین نمی كنم … نكند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به ـ او كه عاشق او بوده ام ـ زیان برسد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خداكند كه فقط این عشق از سرم برود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 16:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tarlan&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>tarlan</dc:creator>
<guid>http://tarlan.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جهان سه نقطه‎ي پوچي است، خالي از نامت</title>
<link>http://tarlan.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description> &lt;BR&gt;كجاست جاي تو در جمله‎ي زمان كه هنوز…&lt;BR&gt;كه پيش از اين؟ كه هم اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟
&lt;P&gt; و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟&lt;BR&gt;ـ كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; سؤال مي‎كنم از تو: هنوز منتظري؟&lt;BR&gt;تو غنچه مي‎كني اين بار هم دهان كه هنوز…&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چه قدر دلخورم از اين جهان بي‎موعود&lt;BR&gt;از اين زمين كه پياپي … و آسمان كه هنوز…&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; جهان سه نقطه‎ي پوچي است، خالي از نامت&lt;BR&gt;پر از «هميشه همينطور» از «همانكه هنوز»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; همه پناه گرفتند در پي «هرگز»&lt;BR&gt;و پشت «هيچ» نشستند از اين گمان كه «هنوز»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ولي تو «حتما»ي و اتفاق مي‎افتي!&lt;BR&gt;ولي تو «بايد»ي اي حس ناگهان كه هنوز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در آستان جهان ايستاده چون خورشيد&lt;BR&gt;همان كه مي‎دهد از ابرها نشان كه هنوز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شكسته ساعت و تقويم، پاره پاره شد&lt;BR&gt;به جستجوي كسي آنسوي زمان كه هنوز…&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;( محمد سعيد ميرزايي )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 15:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tarlan&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>tarlan</dc:creator>
<guid>http://tarlan.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قلاب</title>
<link>http://tarlan.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادمه آخرین باری که تو هوا غرق شدم روزی بود که تیزی یک قلاب بدجوری وسوسه ام کرد. برق خیره کننده ای داشت. یه قلاب که همینطوری انداخته بودند&lt;STRONG&gt;. &lt;/STRONG&gt;هیچ کرم بخت برگشته ای هم  روش جون نمیداد. مثه این بود که میدونستند یه ماهی پیدا میشه که فقط قلاب دوست داشته باشه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   یه قلاب خالی! اما من بیشتر به خاطر انعکاس نورش مجذوبش شدم. انگار همه نورای اون دور اطراف تو همین یه تیکه فلز جمع شده بود. دیگه آب دریا دلزده ام می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; هر چه بیشتر  دهنم رو باز و بسته می کردم بیشتر حالم بهم می خورد. شاید از اون ماهی هایی بودم که به آب دریا حساسیت دارند و یه روزی به خاطر همین طعم دریا می میرند&lt;STRONG&gt;.  &lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;/STRONG&gt;اون روز داشتم به این فکر می کردم مگه چی تو آب هست.  همون حباب های الکی هوا &lt;STRONG&gt;! &lt;/STRONG&gt;که اگه نبودند خبری از من هم نبود. یه چیزی بهم می گفت اینجا بدردم نمیخوره. برا همین هر چی از اون بیرون میریخت تو آب دیوونه ام می کرد&lt;STRONG&gt;.  &lt;/STRONG&gt;ذره های خاک، برگ های پوسیده ، حشرات مرده همه شون بهتر از تماشا کردن گله ماهی هایی بودند که دنبال جونورای کوچکترند و خودشون هم یه روز وعده غذای ماهی های بزرگتر می شند. همشون هزارتا  تخم میزارن و بچه میدن بیرون آخر سر یکیشون میتونه درست و حسابی بمیره. دلم بیشتر به این لاک پشت ها میسوزه که هنوز هم که هنوزه یه ترسی تو وجودشون هست که از یادآوریش هم هراس دارند. یه روز یکیشون برام می گفت تو هیچوقت نمی فهمی حال بچه ای رو که اولین کار زندگیش همون نجات زندگیشه. واقعا اگه من هم اولین کارم نجات زندگیم بود الان چه حسی داشتم. شاید میدونستم اگر یه روز دهنم رو باز و بسته نکنم چه اتفاقی برام می افته&lt;STRONG&gt;. &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;تو این بی حوصلگی خفه شده بودم که یک قلاب ناجی من میشه. فقط می خواستم از نزدیک ببینمش. چشمام این همه نور رو یه جا ندیده بود. تنها جالبیش این بود که فرق داشت. با همه چی که تا به حال دیده بودم. واقعا زیبا بود. اما&lt;STRONG&gt;!!! &lt;/STRONG&gt;یهو یکه خوردم. داشت دهنم رو می کند. همه اون تیزی که بهش خیره بودم تا آبشش هام فرو رفته بود. و همین طور من رو بالا کشید. چشام کور شده بود. هر چی نفس می کشیدم درونم می سوخت. لعنتی من به هوا هم حساسیت دارم. تنها کاری که میتونستم انجام بدم رها کردن خودم از این درد بود. قلاب از خونم لذت می برد. حالا می فهمم خود این فلز وسوسه یک ماهی دیوونه شده رو داشت&lt;STRONG&gt;. &lt;/STRONG&gt;این دنیای وارونه می خواست من رو پس بزنه اما من بهش گیر کرده بود. نمی خواستم دوباره برگردم به اون آب خفه کننده، با این حال این جا هم جای من نبود. تا اینکه قلاب من رو رها کرد&lt;STRONG&gt;.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادآوریش هم عذاب آوره می خواستم نگهش دارم. می خواستم همه اون نور رو به جای آب نفس بکشم. اما همه اونها از من کنده شدند. حالا همه ماهی ها از دیدنم تعجب می کنم. بهشون حق می دم. آبشش های پاره و چشمان سوخته من از نور براشون ترسناکه. حتی اون ماهی های بزرگ هم هوس خوردنم رو ندارند. چون اصلا اطمینانی به ماهی بودنم نیست. دریا من رو نمی خواست. هوا هم پسم زد. حالا حتی ارزش خورده شدن رو هم ندارم. آخرین بار که اون لاک پشت رو  دیدم. بهش گفتم حق با تو بود&lt;STRONG&gt;.  &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;کندن دردناکه.&lt;/STRONG&gt; حالا چه جون کندن  برای زندگی باشه. چه دل کندن از زندگی&lt;STRONG&gt;. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;هر چند بار باز هم قلاب ها رو می بینم که یه کرم آویزونشون هست. کرمه داره سر این فلز تیز جون میده و ماهی ها با وسوسه خوردنش اسیر میشند. اونها به همون دنیای پر از هوا کشیده میشند و دیگه برنمیگردند. اما من رو یه قلاب خالی رها کرد. مثه این بود که یک کرم شده بودم تا ماهی های بیرون از دریا رو وسوسه کنم. ولی مگه اونجا هم ماهی هست. نمی دونم. من دیگه احساس ندارم. حباب های هوا غرق شده تو دریا رو اسشتمام می کنم. آبشش هام  در هر مکش زجر میکشند. من چیزی رو چشیدم که نباید  ... !!!   &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;.&lt;/STRONG&gt;  &lt;FONT color=#ff0000&gt;حالا دیگه هیچ قلابی بهم گیر نمیکنه&lt;/FONT&gt; &lt;STRONG&gt;!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;-   پ ن :  یک خوشبختی  هست ...  شبها   قدم زدن زیر ِ آسمانِ مرطوبِ بعدِ باران، آن خیابانِ همیشه چموش و مجنونِ  ،  و بعدتر هم،    &quot;تو&quot;، در انتظار ِ &quot;من&quot;، و آن شوخی ِ   تکراری، آن بی رحمانه گردش ِخاطره ها که دست نمی کشد از تو...!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;و من که از تمام ِ آن شب فقط، راه رفتن ِ از دور ِ   من با آن قامت که همیشه صاف راه می رود  یادت  مانده باشد، و از همه ی صورتِم ، لبخندی که کنار نمی رفت از اداهایِ من ِ بعدِ  سرما و صندلی سرد ماشین ...حواست هست  ؟  وقتی خداحافظی می کنی من هنوز ایستاده ام و دور شدن تو را تماشا می کنم ... حواست هست ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بر گرفته از وبلاگ &lt;A href=&quot;http://www.lovehim.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خلوت تنهایی های یک زن&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 11:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tarlan&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>tarlan</dc:creator>
<guid>http://tarlan.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق می جوشید در رگ های ما</title>
<link>http://tarlan.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;در سکوت دلنشین نیمه شب&lt;br /&gt;میگذشتیم از میان کوچه ها&lt;br /&gt;رازگویان، هر دو غمگین، هر دو شاد&lt;br /&gt;هر دو بودیم از همه عالم جدا.&lt;br /&gt; تکیه بر بازوی من می داد گرم&lt;br /&gt;شعله ور از سوز خواهش ها تنش&lt;br /&gt;لرزشی بر جانم می ریخت نرم&lt;br /&gt;ناز آن بازو به بازو رفتنش!&lt;br /&gt; در نگاهش با همه پرهیز و شرم&lt;br /&gt;برق می زد آرزویی دلنشین&lt;br /&gt;در دل من، با همه افسردگی&lt;br /&gt;موج می زد اشتیاقی آتشین.&lt;br /&gt;  زیر نور ماه دور از چشم غیر&lt;br /&gt;چشم ها بر یکدیگر می دوختیم&lt;br /&gt;هر نفس صد راز می گفتیم و باز&lt;br /&gt;در تب نا گفته ها می سوختیم.&lt;br /&gt; نسترن ها از سر دیوار ها&lt;br /&gt;سر کشیدند از صدای پا ما&lt;br /&gt;ماه می پائیدمان از روی بام&lt;br /&gt;عشق می جوشید در رگ های ما&lt;br /&gt; سایه هامان مهربان تر بی دریغ&lt;br /&gt;یکدیگر را در بر داشتند&lt;br /&gt;تا میان کوچه ای با صد ملال&lt;br /&gt;دست از آغوش هم برداشتند!&lt;br /&gt; باز هنگام جدائی در رسید.&lt;br /&gt;سینه ها لرزان شد و دل ها شکست &lt;br /&gt;خنده ها در لرزش لب ها گریخت&lt;br /&gt;اشک ها بر روی رویا ها نشست!&lt;br /&gt;  چشم جان من به ناکامی گریست&lt;br /&gt;برق اشکی در نگاه او دوید &lt;br /&gt;نسترن ها سر به زیر انداختند!&lt;br /&gt;ماه را ابری به کام خود کشید.&lt;br /&gt; تشنه تنها خسته جان آشفته حال&lt;br /&gt;در دل شب می سپردم راه خویش&lt;br /&gt;تا بگریم در غمش دیوانه وار&lt;br /&gt;خلوتی می خواستم دلخواه خویش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;( فریدون مشیری )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font color=&quot;#00cc00&quot;&gt;دوستان عزیز&lt;/font&gt;  ...  &lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;به نظرم این شعر بعد&lt;br /&gt; از  شعر  کوچه ی  استاد مشیری ، یکی از  بهترین&lt;br /&gt; سروده های ایشون  &lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;هستش &lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#333333&quot;&gt;...&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;  &lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#00cc00&quot;&gt;ارزش چند بار خوندن رو داره&lt;/font&gt; ...  &lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;نداره ؟&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;&lt;br /&gt; &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 16:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tarlan&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>tarlan</dc:creator>
<guid>http://tarlan.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یا یاریم کن که برای تو باشم ،  یا برای...( موزیکال )</title>
<link>http://tarlan.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قرار بود نامه ام رنگ (( درد )) نگیرد که گرفت…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قرار بود نامه ام رنگ (( گلایه )) نگیرد که گرفت…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عاشق باش…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزیز دلم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزیز دلم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتظر آن دمم که نگاهم کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتظر آن دمم که نگاهم کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و سال دل تحویل شود و مردمان بخندند و کودکان معصوم فقر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لباس عافیت بپوشند و ( ناجوانمرد از شرم بمیرد )…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزیز دلم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کودکان معصوم فقر …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذار بنویسم به یک بار نوشتنش که می ارزد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هیچ وقت به وعده هایم وفادار نبوده ام می دانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا یاریم کن که برای تو باشم …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;((  همین  ))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(( ببخش  ))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوباره تند رفتم…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوباره تند رفتم…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تند رفتم…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزیز دلم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نو می نویسم…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#00cc00&quot;&gt;سلام &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;( ؟ ؟  ؟ )         </description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 15:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tarlan&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>tarlan</dc:creator>
<guid>http://tarlan.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آحاد شعر من ،همه افراد مردمند</title>
<link>http://tarlan.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;موضوع شعر شاعر پیشین &lt;br /&gt;از زندگی نبود.&lt;br /&gt;در آسمان خشک خیالش ، او &lt;br /&gt;جز با شراب و یار نمی کرد گفت و گو&lt;br /&gt;او در خیال بود شب و روز &lt;br /&gt;در دام گیس مضحک معشوقه پای بند ،&lt;br /&gt;حال آن که دیگران &lt;br /&gt;دستی به جام باده و دستی به زلف یار &lt;br /&gt;مستانه در زمین خدا نعره می زدند !&lt;br /&gt;موضوع شعر&lt;br /&gt;امروز&lt;br /&gt;موضوع دیگری است ...&lt;br /&gt;امروز شعر ، حربه ی خلق است &lt;br /&gt;زیرا که شاعران &lt;br /&gt;خود شاخه یی ز جنگل خلقند &lt;br /&gt;نه یاسمین و سنبل گلخانه ی فلان &lt;br /&gt;بیگانه نیست شاعر امروز &lt;br /&gt;با دردهای مشترک خلق :&lt;br /&gt;او با لبان مردم &lt;br /&gt;لبخند می زند .&lt;br /&gt;درد و امید مردم را &lt;br /&gt;با استخوان خویش &lt;br /&gt;پیوند می زند .&lt;br /&gt;امروز &lt;br /&gt;شاعر &lt;br /&gt;باید لباس خوب بپوشد &lt;br /&gt;کفش تمیز واکس زده باید به پا کند ،&lt;br /&gt;آنگاه در شلوغترین نقطه های شهر &lt;br /&gt;موضوع وزن و قافیه اش را ، یکی یکی &lt;br /&gt;با دقتی که خاص خود اوست ،&lt;br /&gt;از بین عابران خیابان جدا کند ...&lt;br /&gt;وزن و لغات و قافیه ها را &lt;br /&gt;همیشه من &lt;br /&gt;در کوچه جسته ام.&lt;br /&gt;آحاد شعر من ،همه افراد مردمند.&lt;br /&gt;از (( زندگی )) { که بیشتر ن (( مضمون قطعه )) است }&lt;br /&gt;تا (( لفظ )) و (( وزن )) و (( قافیه )) شعر ، جمله را &lt;br /&gt;من در میان مردم می جویم ...&lt;br /&gt;این طریق &lt;br /&gt;بهتر به شعر ، زندگی و روح می دهد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احمد شاملو ( شعری که زندگی است )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 13:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tarlan&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>tarlan</dc:creator>
<guid>http://tarlan.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرا فرشتگانت در بر گرفته اند امروز</title>
<link>http://tarlan.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;strong&gt;سه فرشته در برمن بود آن شب &lt;br /&gt;آن شب که نه !!&lt;br /&gt;نزدیک سپیده &lt;br /&gt;بعد از  سحر &lt;br /&gt;یکی فرشته ی همزاد &lt;br /&gt;یکی فرشته ی عمرم &lt;br /&gt;و یکی فرشته ی تکرار &lt;br /&gt;ولی با جنسیتی دیگر &lt;br /&gt;خدایا  ؛ &lt;br /&gt;تو را شاکرم &lt;br /&gt;مرا فرشتگانت &lt;br /&gt;در بر گرفته اند امروز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;( رضا طاهری &lt;/strong&gt;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 11:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tarlan&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>tarlan</dc:creator>
<guid>http://tarlan.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من می رم که دل نگیره  ، از ما و خستگی هامون</title>
<link>http://tarlan.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیر سایه ی درختی ، میگم از جوونی هامون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نشسته ام همونجا ، تو بیا به وعده گامون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بیا که هست هنوزم جای پامون ، بیاد  تشنگی هامون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بیا که می رسیم بازهر دو تا ،  مثل همون قاصدکامون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من می رم که دل نگیره  ، از ما و خستگی هامون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو تا دل که کنده بودیم رو تن ، اون دوتا اقاقیامون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که نیستی همیشه ، میمونه یاد تو و نقش دلامون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا سایه ی اقاقی می گیره دلش از این ، بدقولی هامون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من موندم و یادت ، که دیگه نیستی برامون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من موندم و این دل ، که دلت نیست به هوامون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ( رضا طاهری )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 11:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tarlan&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>tarlan</dc:creator>
<guid>http://tarlan.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نه  پای  رفتنم  ،   اکنون  نه  بال  پرواز  است  </title>
<link>http://tarlan.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;نه  پای  رفتنم  &lt;/STRONG&gt;، &lt;STRONG&gt; اکنون  نه  بال  پرواز  است &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;از این چه سود که بر من در قفس باز است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 17:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tarlan&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>tarlan</dc:creator>
<guid>http://tarlan.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> شيشه ي دل همه سنگ شده </title>
<link>http://tarlan.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>
&lt;div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;div align=&quot;left&quot;&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تويه خلوت پر از غم همه غم  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;كه صدايي به صدا نمي رسه&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اگه مي توني منو دعا بكن  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;من كه دستم به خدا نمي رسه &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آسمونا ارزوني پرنده ها  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;جاي آسمونا يه قفس بده &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;همه ي دار و ندارمو بگير  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هر چي بودمو دوباره پس بده&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بازم هيچ راهي به مقصد نرسيد  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;من هزارو يك شبه معطلم &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تا ته جاده ي دنيا رفتمو  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بازم انگار سرجاي اولم &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;direction: ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چرا دنيا با تمام وسعتش  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مرهمي براي زخم من نداشت&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پاي هر چي كه دويدم آخرش  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;حسرت داشتنشو تو دلم گذاشت &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سر رو شونه هاي سنگ روزگار  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;قد اين فاصله هق هق مي كنم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دارم از ثانيه ها سير مي شم  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دارم از دوري تو دق مي كنم &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پشت خنده هاي مصنوعي ما ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دل به اين بغض گلو شكن بده &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;روزگار سردمو ورق بزن  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دست مهربونتو به من بده &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گم شدم توي شبي كه خودمم  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شبي كه حتي يه فانوس نداره &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;منو با خودت ببر به روشني  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آخه هيشكي مثل تو منو دوس نداره&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;لك زده دلم واسه يه همزبون  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شيشه ي دل همه سنگ شده &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ميدوني دليل گريه هام چيه ؟  ،  &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آي خدا دلم واست تنگ شده &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;( ؟ ؟ ؟ )&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 21:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tarlan&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>tarlan</dc:creator>
<guid>http://tarlan.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
