عشق می جوشید در رگ های ما
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388در سکوت دلنشین نیمه شب
میگذشتیم از میان کوچه ها
رازگویان، هر دو غمگین، هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا.
تکیه بر بازوی من می داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشی بر جانم می ریخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش با همه پرهیز و شرم
برق می زد آرزویی دلنشین
در دل من، با همه افسردگی
موج می زد اشتیاقی آتشین.
زیر نور ماه دور از چشم غیر
چشم ها بر یکدیگر می دوختیم
هر نفس صد راز می گفتیم و باز
در تب نا گفته ها می سوختیم.
نسترن ها از سر دیوار ها
سر کشیدند از صدای پا ما
ماه می پائیدمان از روی بام
عشق می جوشید در رگ های ما
سایه هامان مهربان تر بی دریغ
یکدیگر را در بر داشتند
تا میان کوچه ای با صد ملال
دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائی در رسید.
سینه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گریخت
اشک ها بر روی رویا ها نشست!
چشم جان من به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید
نسترن ها سر به زیر انداختند!
ماه را ابری به کام خود کشید.
تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب می سپردم راه خویش
تا بگریم در غمش دیوانه وار
خلوتی می خواستم دلخواه خویش
( فریدون مشیری )
دوستان عزیز ... به نظرم این شعر بعد
از شعر کوچه ی استاد مشیری ، یکی از بهترین
سروده های ایشون هستش ... ارزش چند بار خوندن رو داره ... نداره ؟
یا یاریم کن که برای تو باشم ، یا برای...( موزیکال 2)
دوشنبه هجدهم آبان 1388قرار بود نامه ام رنگ (( درد )) نگیرد که گرفت…
قرار بود نامه ام رنگ (( گلایه )) نگیرد که گرفت…
کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه :
عاشق باش…
عزیز دلم:
عزیز دلم:
منتظر آن دمم که نگاهم کنی
منتظر آن دمم که نگاهم کنی
و
ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل
و سال دل تحویل شود و مردمان بخندند و کودکان معصوم فقر
لباس عافیت بپوشند و ( ناجوانمرد از شرم بمیرد )…
عزیز دلم:
کودکان معصوم فقر …
بگذار بنویسم به یک بار نوشتنش که می ارزد.
من هیچ وقت به وعده هایم وفادار نبوده ام می دانم.
یا یاریم کن که برای تو باشم …
یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن.
(( همین ))
(( ببخش ))
دوباره تند رفتم…
دوباره تند رفتم…
تند رفتم…
عزیز دلم :
از نو می نویسم…
سلام
( ؟ ؟ ؟ )
آحاد شعر من ،همه افراد مردمند
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388موضوع شعر شاعر پیشین
از زندگی نبود.
در آسمان خشک خیالش ، او
جز با شراب و یار نمی کرد گفت و گو
او در خیال بود شب و روز
در دام گیس مضحک معشوقه پای بند ،
حال آن که دیگران
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
مستانه در زمین خدا نعره می زدند !
موضوع شعر
امروز
موضوع دیگری است ...
امروز شعر ، حربه ی خلق است
زیرا که شاعران
خود شاخه یی ز جنگل خلقند
نه یاسمین و سنبل گلخانه ی فلان
بیگانه نیست شاعر امروز
با دردهای مشترک خلق :
او با لبان مردم
لبخند می زند .
درد و امید مردم را
با استخوان خویش
پیوند می زند .
امروز
شاعر
باید لباس خوب بپوشد
کفش تمیز واکس زده باید به پا کند ،
آنگاه در شلوغترین نقطه های شهر
موضوع وزن و قافیه اش را ، یکی یکی
با دقتی که خاص خود اوست ،
از بین عابران خیابان جدا کند ...
وزن و لغات و قافیه ها را
همیشه من
در کوچه جسته ام.
آحاد شعر من ،همه افراد مردمند.
از (( زندگی )) { که بیشتر ن (( مضمون قطعه )) است }
تا (( لفظ )) و (( وزن )) و (( قافیه )) شعر ، جمله را
من در میان مردم می جویم ...
این طریق
بهتر به شعر ، زندگی و روح می دهد...
احمد شاملو ( شعری که زندگی است )
مرا فرشتگانت در بر گرفته اند امروز
چهارشنبه ششم آبان 1388
سه فرشته در برمن بود آن شب
آن شب که نه !!
نزدیک سپیده
بعد از سحر
یکی فرشته ی همزاد
یکی فرشته ی عمرم
و یکی فرشته ی تکرار
ولی با جنسیتی دیگر
خدایا ؛
تو را شاکرم
مرا فرشتگانت
در بر گرفته اند امروز
( رضا طاهری )
آن شب که نه !!
نزدیک سپیده
بعد از سحر
یکی فرشته ی همزاد
یکی فرشته ی عمرم
و یکی فرشته ی تکرار
ولی با جنسیتی دیگر
خدایا ؛
تو را شاکرم
مرا فرشتگانت
در بر گرفته اند امروز
( رضا طاهری )

