وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و ...
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونن دست تکون بدی...
وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند...
وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه های مرده ات رو خاك كنی براشون مراسم روضه خونی بگیری و برای پرپر شدن گلت گریه كنی...
وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای...!
وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ...
وقتی بزرگ میشی، دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی...
وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ، ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ...
وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحه ی تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده...
فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود "
ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس...
وقتی یك بار دیگر تاریخ تكرار می شود
دوشنبه دهم فروردین 1388وقتی یك بار دیگر تاریخ تكرار می شود و با بی كفایتی ارتشی كه می بایست نماد غرورت باشد اما عكس حقارت را با شادی عرب ها آن هم برروی خاك سرزمینت، در قالب عیدی بر روی صورتت می نشاند، فقط می توانی برای پاشیدن آب بر روی آتشی كه تمام وجودت را می سوزاند یك جمله را در ذهنت یو یو كنی و تكرار كنی كه این شكست قطعا درسی برای پیروزی های بعدی است...
اما وقتی با خودت كنار می آیی و به درسی كه از این باخت گرفته ای نگاه می كنی تازه متوجه می شوی كه بیشتر از هزار سال است كه در همین درس رفوزه شده ای و باز هم رفوزه می شوی! نیاكان ما هم وقتی شادی عرب ها را در همان هزار اندی سال قبل بر روی خاك سرزمینشان دیدند و قصد كردند كه از این شكست، درس عبرت بگیرند در كمال استیصال برای ما این جملات را به یادگار نوشتند كه " فساد دستگاه حكومت ساسانی آنقدر سنگین بود كه اجرای تاكتیك های نظامی در نهاوند توسط سربازان ایرانی یك جمله خنده آور بیشتر نبود. ایرانیان قبل از آنكه در همدان سپر بی اندازند در دل حكومت خود مجلس رقص عرب ها را فراهم كرده بودند". شاید این یادگاری نیاكان ما و یا همان درسی كه قرار بود آن ها از این شكست هولناك بپذیرند امروز هیچ سنخیتی با رقص عرب های فوتبالیست در زمین آزادی ما نداشته باشد، اما شاید اگر بخواهیم برای فرزندانمان در دوره های بعد از خودمان درس عبرتی از تحقیر تلخی كه پدرانشان بعد از شكست دو بر یك برابر عربستان در تهران تجربه كردند به یادگار بگذاریم، بگوییم سیستم مدیریت ورزش و فوتبال ما در آن روزگار آنقدر آغشته به مسائل چرك شده بود كه انتظار پیروزی از بازیكنان درون زمین به عناصری چون غیرت و كمك های الهی منوط شده بود! نه به دانش و مدیریتی كه قرار بود راه پیروزی را برای آن ها هموار و البته مشخص كند. بی كفایتی كه درست از همان روزی كه قرار شد تیم ملی ما برای جام جهانی آلمان آماده شود آنقدر مشهود بود كه چشممان را كور می كرد و آنقدر هم ادامه پیدا كرد تا یك بار دیگر نهایت حقارت را درك كنیم. از همان روزی كه فوتبال ایران با بلای تعلیق كار خود را شروع كرد و آنقدر مشمول داستان های كمدی شد كه لطیفه هایی مثل انتخاب مربی برای تیم ملی جزو حوادث كاملا جدی آن قرار می گرفت. اگر چشم و گوشمان را برروی تمامی اتفاقات رخ داده پیرامون ورزش و در راس ژولیده آن، فوتبال، می بستیم و فقط یكبار دیگر جریانات عجیب و غریب انتخاب كلمنته را برای تیم ملی مرور می كردیم می توانستیم متوجه شویم كه این دست آوردها ما را آماده می كند برای پذیرفتن یك درس جدید از شكست ها. مربی تیم ملی ابتدا لابی را مهمترین راه رسیدن به نیمكت تیم ملی می داند و بعد خود با لابی خدایی به این سمت می رسد آن هم در حالی كه یك نفر دیگر دور افتخار برای رسیدن به این نیمكت را می زند! همان روز هم می توانستیم این مرثیه تاریخی را آماده كنیم " ایرانیان در دل سرزمین خود مجلس رقص عرب ها را برای آینده فراهم كرده اند". آن هم در حالی كه تمام هم و غم دستگاه ورزش ما متوجه قطع كردن سیم های تلفن!! برای نرسیدن اس ام اس به فلان برنامه بود. امروز هم می توانیم بنشینیم و از اشتباهات فنی دایی بگوییم كه انگار فراموش كرده بود همیشه و درست در همین مرحله از دوران نزول خود، اوج های طلایی اش را می گرفت و باعث می شد ناگهان دایی را از زیر فرش بر روی عرش ببینیم. اما امروز شاید تا مدت ها زیر فرش هم جایی برای لپ های باد كرده دایی نداشته باشد!
می توانیم از توپ های مهدوی كیا، نكونام، رضایی و... بگوییم كه بازهم می توانست بر همه تیشه هایی كه به دست خودمان بر ریشه مان زده بودیم ماله كشی كند اما درست همانند همان هزار و اندی سال پیش مشكل این شكست هم، خیلی پیشترها به دست خودمان حاصل شده بود. درست همان جا كه مقدونی ها برای زیر سلطه قرار دادن ایرانی ها یك تز تاریخی دادند و آن اینكه آدم های بزرگ را بر سر كارهای كوچك بگذارند و آدم های كوچك را بر سر كار بزرگ. و ما چقدر خوب همیشه این تز را در طول تاریخ اجرا كرده ایم كه هنوز بعد از این همه سال اندر خم یك درس از این همه شكست مانده ایم. خوشحال باشید... شكستی كه در هشتمین روز تولد بهار تجربه كردید كوچكترین ماحصل این تكرار تاریخ است كه در میان همه آن شكست هایی كه هنوز از آن درس می گیریم خیلی هم تلخ نبود ...

