زمستان است و همه ي بی برفی مرا خواهد کشت
چهارشنبه چهارم دی 1387بهار نیست ...
بهار باشد هم ، بي برگي مرا خواهد كشت
زمستان است و همه ي بی برفی مرا آزار می دهد
زمستان بی برف ، مثل حال من بی توست
سالها بدون برف زمستان من سر شد
ولی سرما اندوخته ي همه ي عمرم شد
سوز سر ما بر استخوان می ماند
مثل سوز عشق تو در دلم
مثل سردی تو بر تنم
زمستان می رود و روسیاهی به ذغالی می ماند ، که هرگز نداشتم
زندگی ام مانند هزاران هزار ثانیه ، بدون حادثه می میرد
و تنها امید زندگی ام بارش برفي سفيد در حیاط خانه ام است
آخ اگر برف ببارد
اگر برفي ببارد
تو را برف شیره ای سپید خواهم داد
سفیدی برف و سردی تو ، خون رگهایم را سفيد کرد ه
خونم سفيد
بختم سیاه
در این فصل بی برگی
در اين سرماي بي برفي
زبانم سبز
چشمانم سرخ ...
زمستان است و همه ي بی برفی مرا خواهد کشت
( رضا طاهری )

