تبليغاتX
طرلان ... رضا ... ترلان
 

دوست عزیز اگه کمی صبر کنی میتونی این ترانه رو با صدای رضا صادقی گوش کنی ...

به چه قيميتي  گذشتي از شباي خيس  مهتاب
چي گذاشتيم از من و تو به جز آرزوي  برآب
به چه قيميتي غرور و سر راهمون كشيديم
چرا لحظه هاي با هم  بودنامونو  نديديم
خوب من ما هر دو باختيم توي اين بازي بيخود
هر دو تامون كم گذاشتيم كه  ترانه هامونم  مرد
چيزي از لحظه نمونده من و تو لحظه رو كشتيم
حكم اعدام دلامون با غرورمون نوشتيم
اگه  دوسم  نداري  به  روم  نيار
 يه  چيزي از غرورم  واسم  بذار
نذار تو فكر تنهايي  گم  بشم
 نذار حرف و حديث مردم بشم
دلمو اينقده  نشكن  آخه  اين  دل  عاشقت  بود
له  نكن  اين قلب  خونو آخه  روزي لايقت بود
دلمو اينقد  نسوزون مگه چي مونده از اين دل
رفتي و با  بي وفاييت  زدي مهر نحس باطل
تو كه دوست نداشتي باشي چرا آتيشم كشيدي
اون كه تو خودخواهيات مرد دل من بود تو نديدي
از تو خوونه ي وجودم به چه آسوني پريدي
ريختن غرور اين مردو ،  نديدي نشنيدي
اگه دوسم نداري به روم نيار
 يه چيزي از غرورم واسم بذار
نذار تو فكر تنهايي گم بشم
 نذار حرف و حديث مردم بشم

( ؟؟؟ )

دوست عزیز اگه کمی صبر کنی میتونی این ترانه رو با صدای رضا صادقی گوش کنی ...

 

 

 
 

دوستان عزیز ... بیایید یلدایمان را رنگی عاشقانه تر بزنیم و با حضور خود

لبخندی شیرین بر لبان پاک ایتام  بنشانیم ... 

 

 اگر آواز می خوانی ، بخوان آواز غمگين يتيمان را

كه همچون طوطي بي نغمه خاموشند

و بر سرهايشان چتر محبت سايه افكن نيست

به دلها راهشان بسته است

ز خاطر ها فراموشند ...

( مهدی سهیلی )

 

 

یاد تو ...

سه شنبه دوازدهم آذر 1387
 

امشب...من برای خودم یک لیوان شراب  با طعم ملس بی تفاوتی ریختم...

                              شمعها را روشن کردم...

                                بهترین لباسم را به تن کردم ...

                     درست در وسط اتاق خواب ...

                        آنجا که عمیق ترین نقطه زندگیم است...

 در تنهایی مطلق برای خودم جشن گرفتم...

 و با بی صداترین آهنگ عالم با صدایی بلند رقصیدم!

 امشب خاطره و عقل و شعور را لابلای کتابهایم حبس کردم...

از عشق و نیاز و احساس گردنبندی بافتم  و آنرا به خود آویختم...

 گوشواره هایی از پنبه به گوشم فرو کردم و به سادگی از تمام صداهای دنیا فاکتور گرفتم!

 من امشب در کمال تعجب دیدم که وقتی تنهایی را برهنه می کنم برایم لذت به ارمغان می آورد...

              و در حالیکه با  تنهایی به تو خیانت می کردم ...

 به یاد تمام شبهایی افتادم که عاجزانه به امید لذتی عاشقانه در آغوشت عشقبازی می کردم!  ...

 به راستی در آغوش تنهایی بودن به مراتب ساده تر از این است که

                          در آغوشت تنها باشم!

 من امشب بر خلاف گذشته...به جای دیدن آینه...خودم را در آینه نگریستم!

و صادقانه دیدم که چشمانم  گیرا و جذابست و لبخندم سرشار از طعم عجیب نشاط!

وقتی دستم را بر صورت کشیدم ...

          زیر پوستم ضربان هماهنگ عشق را برای اولین بار حس کردم  و

            ناباورانه دریافتم که به راستی من از ما ...عاشق ترم! 

               حتی عطر دل انگیز جوانی را در آینه دیدم!!!!؟

 و درست وقتی داشتم در اوج زیبایی و تنهایی به نهایت ارضاء  می رسیدم!

               یاد   تو

                          ...من را دوباره ما کرد !

   

  

 

آبی ، اما به رنگ غروب ...

جمعه هشتم آذر 1387
 

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن

چشمهایم بی تو بارانی است حرفش را مزن
 
دوست داری بشكنی قلب پریشان مرا

دل شكستن كار آسانی است حرفش را مزن

خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشكنی

این شكستن نا مسلمانی است حرفش را مزن
 
حرف رفتن میزنی وقتی كه محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
 
( ؟؟؟ )

 

 

 
 

شعری از دختر خاله ی عزیزم میترا کرد

 

بخوان درگوش من شعر رهایی را

تنم از سر به پا گوش است

بگو آن راز  بگو آن راز

که ذهنم سخت مخدوش است

من آن راز نهانی را

نیامد از دهان بیرون

گلویش سخت چسبیدم

من او را زنده چالیدم

و  ای  آوارها  یکسر فرو  ریزید

شما را گویم  ای  تک آجران

ای آجران سخت  بی وجدان

سر  ما  را

به ضرب غیرت بی غیرتی هاتان

به درد آرید

که ما راز  رهایی  را

شنیدیم خوانده ایم  اما نمیدانیم

( میترا کرد )

 

 

 
Blog Skin