کاش چشمان مـــرا خاک کنید ... تا نبینم که چه تنــــها شده ام
دوشنبه سی و یکم تیر 1387دیرگاهیست که تنــها شده ام
قصه غربت صحــــــرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غمها شده ام
دیگر آیینه ز من بیخبـــــر است
که اسیــــر شب یلدا
شده ام
من که بیتاب شقـــــــایق بودم
همدم سردی یخـــها شده ام
کاش چشمان مـــرا خاک
کنید
تا نبینم که چه تنــــها شده ام
( ؟؟؟ )
بگذار این چنین باشم تا هستم
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
تکیه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی ایا هستم ؟
قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم
( محمد علي بهمني )
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
دوشنبه سوم تیر 1387
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژوک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
( محمد علي بهمني )


