عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر بی نقاب قبولم نمی کند
ای روح بی قرار چه بر طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبو لم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار ما نده ام
آنگونه که خواب قبولم نمی کند
بی سایه تر ز خویش ندیدم حضور ابر
حق دارد آفتاب قبولم نمی کند
( ؟؟؟ )
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یکشنبه پنجم خرداد 1387هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی ست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت :
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
( ؟؟؟ )

