بوسه ...
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385بوسه ای دادی به من ای سرو قامت ، جنگ نیست
گر پشیمان گشته ای ، باز آورم جایش نهم ؟؟
آه می کشیم ...
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385کمتر زمانی شده که تو این وبلاگ غیر از شعر نوشته ی دیگه ای بنویسم ... ولی یکی از کبوترای عاشق
( سلمان ) ازم خواست که پست جدیدم ، اینی باشه که می بینید ...
افسوس ، آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می
کنیم ، آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم ...
و بعد برای آنچه از دست رفته ، آه می کشیم ...
از طرف سلمان
نفرین بر تو ...
چهارشنبه سوم آبان 1385شبی، دل افگار و تنها در بستر بودم
تقویم را هم به بستر کشیدم
من وتنهایی و تقویم
هر سه در بستر بودیم
به تقویم نگاه می کردم
برخی روزها را می بوئیدم
بعضی برگ هایش را می بوسیدم
نفرین بر تو ...
برگه ی تقویم هم مرا لعنت می کند
تقویمی بدون برگ می خواهم ...
( رضا طاهری )

