روزی که دل عاشق من تازه نفس بود
جمعه شانزدهم دی 1384
افسوس بر آن عمر گرامی که هدر شد
آن معبد رویایی من زیر و زبر شد
دردا که تو مرد سفر عشق نبودی
افسوس دل غافل من دیر خبر شد
روزی که دل عاشق من تازه نفس بود
در چشم من از هر دو جهان عشق تو بس بود
حسرت به کف آورد و به خورشید نظر داشت
بیچاره عقابی که گرفتار قفس بود
سلام ای غم که جای تنگ این دل را پسندیدی
بیا تا پر بگیرد از دل من جغد این کابوس
بیا و در کتاب خاطرات من بخوان افسوس
( محمدعلی شیرازی )
هزار عاشق ناکام رفت و هست هنوز
یکشنبه یازدهم دی 1384
شدیم خاک و بود عالم خراب همان
مدار خاک همان ، رهگذار آب همان
ز بعد این همه خوبان خفته در دل خاک
چگونه ماه همانست و آفتاب همان ؟
هزار عاشق ناکام رفت و هست هنوز
صفای باغ همان ، لطف ماهتاب همان
ز ابلهیست که عمر دوباره خواهد خلق
که شیب عمر همان باشد و شباب همان
جان سوخت ز داغ دوری یار مرا
چهارشنبه هفتم دی 1384
جان سوخت ز داغ دوری یار مرا
افزود صد آزار بر آزار مرا
من کشتنیم کز او جدایی جستم
ای هجر به جرم این بکش زار مرا
( وحشی بافقی )

