نداند رسم ياري بيوفا ياري که من دارم
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384نداند رسم ياري بيوفا ياري که من دارم
به آزار دلم کوشد دلازاري که من دارم
وگر دل را به صد خواري رهانم از گرفتاري
دلازاري دگر جويد ، دل آزاري که من دارم
به خاک من نيفتد ، سايه سرو بلند او
ببين کوتاهي بخت نگون ساري که من دارم
گهي خاري کشم از پا ، گهي دستي زنم بر سر
به کوي دلفريبان ، اين بود کاري که من دارم
دل رنجور من از سينه ، هر دم مي رود سويي
زبستر ميگريزد طفل بيماري که من دارم
زپند همنشين ، درد جگر سوزم فزون تر شد
هلاکم مي کند آخر ، پرستاري که من دارم
رهی، آن مه به سوي من به چشم ديگران بيند
نداند قيمت يوسف ، خريداري که من دارم
( رهی معيري )
آئینه را شکستم
سه شنبه پانزدهم آذر 1384
آئینه را شکستم
هزار تکه شد
هزار تکه شدم
آئینه دروغ نمی گفت ...
من کر شدم ...
( رضا طاهری )
چشم ما دیده ی خفاش بود ورنه ترا
پنجشنبه سوم آذر 1384
چشم ما دیده ی خفاش بود ورنه ترا
پرتو حسن به دیوار و دری نیست که نیست
( ؟؟؟)
تنهای ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
سه شنبه یکم آذر 1384
تنهای ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانم ات، بنشین ، غمی نیست
حوای من ! بر من مگیر این خود ستایی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمان ات آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه ! فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سوی ات محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم زچشم شهر آن را
در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگر چه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

