![]() |
![]() |
|
| اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ... |
|
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم : عزيزم اين کار را نکن ! نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده... وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم ! حالا او رفته، و من : تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم...
نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم ... نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است ... گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد ! حالا او رفته، و من : تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم...
او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم. نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود...
فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد... اما حالا تنها کاری که میکنم : گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم !
نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم... نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست ... گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت ...
او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 23:38 توسط رضا |
|
|
كجاست جاي تو در جملهي زمان كه هنوز… كه پيش از اين؟ كه هم اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟ و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟ ـ كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟ سؤال ميكنم از تو: هنوز منتظري؟ تو غنچه ميكني اين بار هم دهان كه هنوز… چه قدر دلخورم از اين جهان بيموعود از اين زمين كه پياپي … و آسمان كه هنوز… جهان سه نقطهي پوچي است، خالي از نامت پر از «هميشه همينطور» از «همانكه هنوز» همه پناه گرفتند در پي «هرگز» و پشت «هيچ» نشستند از اين گمان كه «هنوز» ولي تو «حتما»ي و اتفاق ميافتي! ولي تو «بايد»ي اي حس ناگهان كه هنوز در آستان جهان ايستاده چون خورشيد همان كه ميدهد از ابرها نشان كه هنوز شكسته ساعت و تقويم، پاره پاره شد به جستجوي كسي آنسوي زمان كه هنوز… ( محمد سعيد ميرزايي ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 16:58 توسط رضا |
|
|
نه لب گشايدم از گل نه دل كشد به نبيد
چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو رسيد نشان داغ دل ماست لالهاي كه شكفت به سوگواري زلف تو اين بنفشه دميد بيا كه خاك رهت لالهزار خواهد شد ز بس كه خون دل از چشم انتظار چكيد به ياد زلف نگونسار شاهدان چمن ببين در آينه جويبار گريهي بيد به درد ما كه همه خون دل به ساغرهاست ز چشم ساقي غمگين كه بوسه خواهد چيد چه جاي من كه در اين روزگار بي فرياد ز دست جور تو ناهيد بر فلك ناليد گذشت عمر و به دل عشوه ميخريم هنوز كه هست در پي شام سياه صبح سپيد كه راست درين فتنهها اميد امان؟ شد آن زمان كه دلي بود در امان اميد صفاي آينه خواجه ببين كزين دم سرد نشد مكدر و بر آه عاشقان بخشيد ه. ا. سايه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 16:28 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دلم به فصل جوانی در این زمانه شکست
چو شبنمی که ز منقار بی نشانه شکست نه شکوه می کنم از کس،نه شاکی ام ز قضا که جرم عاشقی این بود و عاشقانه شکست! |
| پیوندهای روزانه |
|
پرشین آپلود 20 مگابایت رامیان شروین فتحی شیطونک من در بلاگ اسکای من در میهن بلاگ من در مولتی من در بلاگ اسپات نانسی عجرم زمزمه های تنهایی ... ندا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
ابتدا نيت كنيد
.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.
|