![]() |
![]() |
|
| اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ... |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 22:59 توسط رضا |
|
|
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید ( محمد علي بهمني ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:8 توسط رضا |
|
|
عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار این شهر بی نقاب قبولم نمی کند ای روح بی قرار چه بر طالعت گذشت عکسی شدم که قاب قبو لم نمی کند این چندمین شب است که بیدار ما نده ام آنگونه که خواب قبولم نمی کند بی سایه تر ز خویش ندیدم حضور ابر حق دارد آفتاب قبولم نمی کند ( ؟؟؟ ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 19:30 توسط رضا |
|
|
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی ست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت : ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ( ؟؟؟ )
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:59 توسط رضا |
|
|
آموخته هایم را کنار هم جلوی آئینه گذاشتم ... تنها آئینه ی خانه شکست ... و من ، کور روزگار شدم ( رضا طاهری )
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:58 توسط رضا |
|
|
می خواستم خراب نگاهش شوم، نشد ( ؟؟؟ )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:2 توسط رضا |
|
|
وقتی زمستون می رسه یخ می زنه تن زمین یخ می کنیم ما آدما خدا بیا خودت ببین نگاه به خورشیدت نکن هی دست نکش رو سر ماه ستاره هات کم نمی شن ناشکری مونده سر ماه یا زمونه عوض شده یا من خیلی کوچیک شدم خورشیدتو بزرگ شده یا من خیلی کوچیک شدم چیز زیادی نمی خوام خدای خالق زمین یه گوشه چشمی هم به ما خدای من ، فقط همین ( رضا طاهری )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 22:30 توسط رضا |
|
|
اي همه گل هاي از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟ مهر، هرگز اين چنين غمگين نيافت باغ، هرگز اين چنين تنها نبود تاج هاي نازتان بر سر شکست باد وحشي چنگ زد در سينه تان صبح مي خندد خودآرايي کنيد! اشک هاي يخ زده، آيينه تان رنگ عطر آويزتان بر باد رفت عطر رنگ آميزتان نابود شد زندگي در لاي رگ هاتان فسرد آتش رخساره هاتان دود شد! روزگاري، شام غمگين خزان خوش تر از صبح بهارم مي نمود اين زمان – حال شما، حال من است اي همه گل هاي از سرما کبود ! روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب تا بخوانم قصه ي مهتاب را اين زمان – دور از ملامت هاي ماه – چشم مي بندم که جويم خواب را روزگاري، يک تبسّم، يک نگاه خوش تر از گرماي صد آغوش بود اين زمان بر هر که دل بستم دريغ آتش آغوش او خاموش بود روزگاري، هستي ام را مي نواخت آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من اين زمان خاموش و خالي مانده است سينه ي از آرزو لبريز من تاج عشقم عاقبت بر سر شکست خنده ام را اشکِ غم از لب ربود زندگي در لاي رگ هايم فسرد اي همه گل هاي از سرما کبود... ( فریدون مشیری )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 17:31 توسط رضا |
|
|
ظلم چهره ای یگانه دارد ، آدم های
چاکر و گوش به فرمانند که بر این
چهره ی یگانه سایه می اندازند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 18:3 توسط رضا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:49 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دلم به فصل جوانی در این زمانه شکست
چو شبنمی که ز منقار بی نشانه شکست نه شکوه می کنم از کس،نه شاکی ام ز قضا که جرم عاشقی این بود و عاشقانه شکست! |
| پیوندهای روزانه |
|
پرشین آپلود 20 مگابایت رامیان شروین فتحی شیطونک من در بلاگ اسکای من در میهن بلاگ من در مولتی من در بلاگ اسپات نانسی عجرم زمزمه های تنهایی ... ندا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|