تبليغاتX
طرلان ... رضا ... ترلان
 

وقتي كه رفيق رفيق نيست

وقتي تنهايي يه  جبره

وقتي كه نبودن تو

واسه ي خيلي ها يه شرطه

ياد اشتبات ميوفتي

نزديكه پرت شي تو دخمه

وقتي كه هستي هميشه با همه مثل يه شيشه

آخرش ميشكوننت مرد، با يه  تيشه ته ريشه

 ميدوني از چي ميخندم ميدوني چي بوده دردم

آدما رو خوب شناختم ولي باز دنياي دردم

( رضا طاهری )

 

 

 

 
 

دلم رو پیشت می ذارم ، ولی پاهام مسافره

هرکسی که یه روز اومد ، یه روزیم باید بره

 

نه اومدن ، نه رفتنم ، دس خودم نبود و نیس

بی تو یه پر شکسته ام ، پرنده ام که مردنی اس

 

هر چی که بود تموم شدش ، پای خودم ، خوب و بدش

چشم سیاهپوش تو رو ، دس ِ خدا می سپارمش

 

بذار مثه عکسی تو قاب ، یه خاطره بشم برات

می خوام که یادم بمونه ، طنین خوب خنده هات

 

گریه نکن همیشه خوب ، عاشقیم یادت می ره

این قده زود که خودتم ، یه روزی خندت می گیره

 

( مژگان احمدی پور )

 

 

 

 

 
 

يه روز تو زندگيم بودي

همين جا روبروم بودي

اما آرزوم نبودي

فكر مي كردم از آسمون

بايد بياد يه روزي اون

آرزوم  بشه تموم

يه اشتباهي كردمو 

دل تو رو شكستمو

نمي بخشم خودمو

حالا پشيمون شدمو

مي خوام تو باشي پيشمو

حق داري كه نبخشي منو

شرمندتم كه ستاره داشتمو

دنبال اون مي گشتمو

شاكي از اين بودم كه من ستاره اي ندارم

ستاره بود تو مشتمو

تكيه مي داد به پشتمو

احساسشو مي كشتمو

احساستو مي كشتم

 

 

 

 

 

 
 

من خیلى داغونم گلم ، تو دیگه داغونم نکن
من خیلى از تو بدترم ، تکیه به شونه هام نکن
برو که وقتشه برى ، برو که خیلى دلخورم
برو برو حتى تو رو دست خدا نمی سپارم
با بى خیالى منو نسوزون
حالا که می رى نشو پشیمون
مگه نگفتى دوستم ندارى
چرا نمی رى تنهام بذارى

دلم با جمله هات آروم نمی شه
برو دیگه ، برو واسه همیشه
اگه می گى واست فرقى نداره
چرا چشماى تو بارونى می شه
دلم می خواست بازم طاقت بیارم
بازم هر چى که شد به روت نیارم
ولى حالا که حرف رفتن افتاد
برو دیگه باهات کارى ندارم
برو که وقتشه برى ، برو که خیلى دلخورم
برو برو حتى تو رو دست خدا نمی سپارم
با بى خیالى منو نسوزون
حالا که می رى نشو پشیمون
مگه نگفتى دوستم ندارى
چرا نمی رى تنهام بذارى

( ؟ ؟ ؟ )


 

 

 
 

بهار نیست ...

بهار باشد هم ، بي برگي مرا خواهد كشت

زمستان است و همه ي بی برفی مرا آزار می دهد

زمستان بی برف ، مثل حال من بی توست

سالها بدون برف زمستان من سر شد

ولی سرما اندوخته ي همه ي عمرم شد

سوز سر ما بر استخوان می ماند

مثل سوز عشق تو در دلم

مثل سردی تو بر تنم

زمستان می رود و روسیاهی به ذغالی می ماند ، که هرگز نداشتم

زندگی ام مانند هزاران هزار ثانیه ، بدون حادثه می میرد

و تنها امید زندگی ام بارش برفي سفيد در حیاط خانه ام است

آخ اگر برف ببارد

اگر برفي ببارد

تو را برف شیره ای سپید خواهم داد

سفیدی برف و سردی تو  ، خون رگهایم را سفيد کرد ه

خونم سفيد

بختم سیاه

در این فصل بی برگی

در اين سرماي بي برفي

زبانم سبز

چشمانم سرخ ...

زمستان است و همه ي بی برفی مرا خواهد کشت

( رضا طاهری )

دوستان عزیز ... چون تکراریست  ، بر من ببخشید

 

 

 

 
 

 

افسوس بر آن عمر گرامی که هدر شد

  آن معبد رویایی من زیر و زبر  شد

 دردا  که تو مرد سفر عشق نبودی

 افسوس دل غافل من دیر  خبر شد

 روزی که دل عاشق من تازه نفس بود

 در چشم من از هر دو جهان عشق تو بس بود

 حسرت به کف آورد و به خورشید نظر داشت

 بیچاره عقابی که گرفتار قفس بود

  سلام ای چلچراغ قطره های اشک نومیدی

 سلام ای غم که جای تنگ این دل  را پسندیدی

 بیا تا پر بگیرد از دل من جغد این کابوس

 بیا و در کتاب  خاطرات من بخوان افسوس

   (  محمدعلی شیرازی )

 

 
 

 

جان سوخت  ز  داغ  دوری  یار  مرا

 افزود  صد  آزار  بر  آزار  مرا

 من  کشتنیم  کز  او  جدایی  جستم

 ای هجر به جرم  این  بکش  زار مرا

    ( وحشی بافقی ) 

 

 
 

لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت   آری

که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا از زبانی این همه  شیرین 

 تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق ازعیار افتاده در این عصرعیاری

چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست ؟ آن من

مبادا لحظه ای حتی مرا این گونه پنداری

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

 به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ای معما  پرده برداری

چه فرقی می کند فریاد یا پژواک جان من !

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری  

صدایی ازصدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت

اگرچه بر صدایش زخم ها زد  تیغ  تاتاری

( محمد علی بهمنی )

 

 

 

خودت می دونی ، می دونم دلیل رفتنت چی بود

اما می تونستی نری ، چرا می گی قسمت نبود  

اگه قسمت نبود چرا تو موندی ، خدا چرا ما رو به هم رسوندی

اگه می دونستی یه روزی می ری ، چرا روزها رو تا این جا کشوندی

چی بودم ، چی شدم به خاطر تو ، ولی پشت دلم رو خالی کردی

حالا اسمت میاد گریم می گیره ، نمی دونی که با دلم چه کردی

 اگه در حق تو خوبی نکردم ، بدون که خالی بود دستای سردم

ولی من در عوض هر چی که بودم ، با احساسات تو بازی نکردم

اگرچه می دونم دوستم نداری ، به هر در می زنم تنهام نذاری

اگر پای کسی هم در میونه ، بذار اسمت اقلا روم بمونه

دم آخر بذار دست توی دستام ، بذار بهت بگم دردم چی بوده

فقط لطفی کن و حرفامو بشنو ، شاید دیگه نگی قسمت نبوده  

اگه تصمیم رفتن رو گرفتی ، ببخش اگه پشیمونت نکردم

آره ، من واسه تو کم بودم اما با احساسات تو بازی نکردم

 

( ؟ ؟ ؟ )

پی نوشت :

متاسفانه پس از فهمیدن اسم شاعره  ی  شعر پست قبلی  ، مطلع شدم که سراینده ی اون یعنی خانم نجمه زارع از قم در سن ۲۲ سالگی از دنیا رخت بربستند ... روحش شاد

در ضمن این اطلاعات رو از وبلاگ فاطیمای عزیز و بواسطه ی کامنت یکی از دوستان ایشون بدست آوردم

که جا داره از ایشون هم تشکر کنم  

 

 

 

 

 

 
 

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی گمان ـ برسد

شكنجه بیشتر از این؟كه پیش چشم خودت

كسی كه سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می كنی؟اگر او را كه خواستی یك عمر

براحتی كسی از راه ناگهان برسد…

رها كنی برود از دلت جدا باشد

به آنكه دوست ترش داشته به آن برسد

رها كنی بروند و دوتا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نكنی بغض خویش را بخوری

كه هق!هق!... تو مبادا به گوششان برسد

خدا كند كه … نه!نفرین نمی كنم … نكند

به ـ او كه عاشق او بوده ام ـ زیان برسد

خداكند كه فقط این عشق از سرم برود

خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد

( نجمه زارع  )

 پی نوشت :

متاسفانه پس از فهمیدن اسم شاعره  ی این شعر ،  مطلع  شدم  که  سراینده ی  اون یعنی خانم نجمه زارع از قم در سن ۲۲ سالگی از دنیا رخت بربستند ... روحش شاد

در ضمن این اطلاعات رو از وبلاگ فاطیمای عزیز و بواسطه ی کامنت یکی از دوستان ایشون بدست آوردم

که جا داره از ایشون هم تشکر کنم  

 
Blog Skin